هاناهانا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

روزهای دختری به نام هانا

دغدغه های تربیتی من

  مامان نوشت : ذهنم خیلی مشغوله ................الان که دارم فکر می کنم .مسولیت سنگینی دارم .......من تربیت یه بچه مثل خمیر دستمه ........من می تونم با نوع تربیتم تو موفقیت یک انسان خیلی نقش داشته باشم. دیروز یک اتفاق کوچولو افتاد .......من با هانا پارک رفتم ......پارک خیلی شلوغ بود و بچه ها تو صفه تاب......اکثز بچه ها وقتی ماماناشون می خواستن از تاب پیادشون کنند گریه می کردند........من با هانا تو نوبت بودم ......به خیال خودم این خوب بود که هانا یاد بگیره تو صف وایسه .........یاد بگیره صبر و حوصله داشته باشه .......اما وقتی بچه ها بدون نوبت می یومدند و جای هانا رو می گرفتن .....در حالی که والدیشون کنارشون بود و هیچ تذکری بهشون...
18 ارديبهشت 1391

13 به در

من پارسال ١٣ به در میوم شکوفه ها یک چشمی خوابیده بودمممممممممممممممممممم........ امسال هم رفتم میون شکوفه ها.......... اینم چند تا عکس بدون شرح............. عید واسه من نتایج اخلاقی پرباری داشت..............من دیگه از غریبه ها نمی ترسم و جیغ بنفش نمی زنم...............من دیگه در 13 به در با وجود ادم های غریبه بد اخلاقی نکردم و به مامانم نچسبیدم تازه از دور به غریبه ها لبخند هم زدم....................  ولی یک مشکل جدی............آقا من پارسال 13 به در کچل بودم ..........امسال هم موی چندانی نداشتم .........خدایا یعنی من سال دیگه این موقع مو دارم...............اصلن باید سبزمو به این نیت گره میزدم..............کسی ای...
21 فروردين 1391

عید شما مبارک

سلام سلام عید شما مبارک ............دمبه شما سه چکارککککککککککک ببخشید به خاطر تاخیرم ..........آخه من مسافرت بودم آره دیگه ..........اینم هانا و سفره هفت سین ....................اگه دقت کنید می بینید که سرم کبود شده...................روز قبل از عید خدا به من رحم کرد و من باز دوباره از تخت پایین افتادم...........سرم به طور وحشتناکی باد کرد............و مامان بابام من رو سریع بردند دکتر.............به خیر گذشت.........واقعا انگار یک هاله ای از نی نی کوچولوها محافظت میکنه............. یکبار هم آینه میز توالت رو ..........رو خودم برگدونم ولی باز به طور معجزا آسایی من بین تخت و آینه موندم .....و اینه به تخت گیر کرد ..........و به...
9 فروردين 1391

گزارش تصویری (راه رفتن)

من مدت مدیدی بود که با کمک میز راه می رفتم ............... بعضی وقتا ماشینم رو هول میدادم و راه می رفتم ............. بعضی وقتا هم کارای خطر ناک می کردم............. تا اینکه بلاخره موفق شدم و خودم به تنهایی را ه رفتم.................. اینم یک عکس از دختری که لباس مامانش رو پوشیده و بسیار شلخته است........... اینخا هم مشغول مورچه خوار سواری است............ یک صندلی مخصوص هانا مانتانا هم دارم که روش عکس و اسمش است و خیلی دوسش دارم .........وقتی روش می شینم احساس بزرگی می کنم ...........ولی خیلی خطر ناک ازش پیاده می شم و خودم رو پرت می کنم پایین.............اه.............خدا به من رحم کنه............. &n...
21 اسفند 1390

هنر نماييهاي يكسالگي

آقا ما دوربين نداريم..................به خاطر همين وبلاگم به روز نمي شه............... ولي من مي تونم از اين پست از هنر نماييهاي يكسالگيم تعريف كنم................. من ديگه حرفهاي آدم بزرگها رو نسبتا مي فهمم .............و اگر يك جمله آشنا باشد سريع عكس عمل نشان مي دم...........مثلا هميشه وقتي ازم مي پرسند چند سالته ؟ عدد يك رو با انگشت نشان مي دم...........مامانم ديروز داشت مي گفت ........بايد واكسن يكسالگي هانا رو بزنم .......ديد سريع من مشغول نشان دادن يك هستم ..............آره ديگه من حرفاتون رو مي فهمم.............. من با تلفن به طور خيلي جدي صحبت مي كنم ...........مكالمه من......... اد = الو دلا= سلام بد= بله واي.......يك...
21 اسفند 1390

تولد تولد تولد مبارک

من یکسال پیش به دنیا آمدم    حالا یکسال گذشته و تولدم است .............اونم از نوع کفش دوزکی   و کادوی مامان و بابای کفش دوزککککککککککککککککککک..................... اينم ليت هاي تولد مهمونا که دو نوع بود.....................     و صفحه یادگاری مهمونای عزیز.................. ...
13 اسفند 1390

آغاز ایستادن

دیروز اول اسفند دخترم ایستاد...............هانا خیلی وقت بود توانایی این کار را  داشت ولی می ترسید...........جالب اینجاست که حرف آدمو خیلی خوب می فهه............همجوری لبه مبل ایستاده بود ..........گفتم هانا دستتو ول کن...........دیدم دستاشو مثل حالت تسلیم چند ثانیه گرفت بالا و ایستاد.........منم انقده قربون صدقش رفتم ...........دیگه هی تکرار می کرد..............اگه ترسش بریزه مطمئن هستم به زودی راه می افته...................
2 اسفند 1390